💭 اگه بگن مهمترین چیزی که تو سال ۱۴۰۳ یاد گرفتی چی بوده!؟
+میگم یاد گرفتم حواسم به حالت سر و افتادگی شونههام باشه. چون تو کتاب "بدن فراموش نمیکند!" خوندم اگر سرتون دائم خم و شونههاتون افتاده و شکل بدنتون منفعل باشه، طعمهٔ آسونی واسه سادیسم بقیه هستید.
📌سر بالا، سینه سپر…
📌 فهمیدم؛
+ اگه نتونم شریکم رو همونطور که هست دوست داشته باشم، بهتره کنار بکشم و اجازه بدم تا کس دیگهای بتونه این کار رو بکنه. چون وظیفهٔ اون نبود که ایدهآل من باشه.
👤این رو از کتاب "دروغهایی که به خودمان میگوییم" جان فردریکسون یاد گرفتم.
📌 یاد گرفتم؛
+ آدم از چالههایی که خودش کَنده سختتر در میاد. چون پاشون زحمت کشیده و نسبت بهش حس تعلقخاطر و دلتنگی داره و معمولاً بخشی از هویتش میشه.
👤 این رو از کتاب "زندگی خود را دوباره بیافرینید" جفری یانگ متوجه شدم.
📌 نورای کتابخانه نیمه شب به من یاد داد؛
+ انسان مجموعهای از حسرتهاست که روی زمین راه میره. ولی وقتی اون حسرتها رو زندگی کنی، میبینی که خیلی هم حسرت برانگیز نبودن.
👤 خیال هر چیزی قشنگتر از خودشه.
📌 فهمیدم که؛
+ مقایسه دزد زمان، انرژي و لذته. اونجا که تو کتاب پسرک، موش کور، روباه و اسب" میگفت؛
- «بهنظرت بزرگترین راه هدردادن وقت چیه؟»
+ موش کور گفت: «اینه که خودت رو با بقیه مقایسه کنی».
📌 از "بسل وندر کولک" یاد گرفتم که؛
+ احساس اینکه کسی حرفمون رو میشنوه و درکمون میکنه، فیزیولوژی بدنمون رو تغییر میده.
👤 پس یاد گرفتم که خیلی خیلی کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش بدم.
موضوعات مرتبط: نوشته هام
برچسبها: نوشته هام




