💭 اگه بگن مهمترین چیزی که تو سال ۱۴۰۳ یاد گرفتی چی بوده!؟
+میگم یاد گرفتم حواسم به حالت سر و افتادگی شونههام باشه. چون تو کتاب "بدن فراموش نمیکند!" خوندم اگر سرتون دائم خم و شونههاتون افتاده و شکل بدنتون منفعل باشه، طعمهٔ آسونی واسه سادیسم بقیه هستید.
📌سر بالا، سینه سپر…
📌 فهمیدم؛
+ اگه نتونم شریکم رو همونطور که هست دوست داشته باشم، بهتره کنار بکشم و اجازه بدم تا کس دیگهای بتونه این کار رو بکنه. چون وظیفهٔ اون نبود که ایدهآل من باشه.
👤این رو از کتاب "دروغهایی که به خودمان میگوییم" جان فردریکسون یاد گرفتم.
📌 یاد گرفتم؛
+ آدم از چالههایی که خودش کَنده سختتر در میاد. چون پاشون زحمت کشیده و نسبت بهش حس تعلقخاطر و دلتنگی داره و معمولاً بخشی از هویتش میشه.
👤 این رو از کتاب "زندگی خود را دوباره بیافرینید" جفری یانگ متوجه شدم.
📌 نورای کتابخانه نیمه شب به من یاد داد؛
+ انسان مجموعهای از حسرتهاست که روی زمین راه میره. ولی وقتی اون حسرتها رو زندگی کنی، میبینی که خیلی هم حسرت برانگیز نبودن.
👤 خیال هر چیزی قشنگتر از خودشه.
📌 فهمیدم که؛
+ مقایسه دزد زمان، انرژي و لذته. اونجا که تو کتاب پسرک، موش کور، روباه و اسب" میگفت؛
- «بهنظرت بزرگترین راه هدردادن وقت چیه؟»
+ موش کور گفت: «اینه که خودت رو با بقیه مقایسه کنی».
📌 از "بسل وندر کولک" یاد گرفتم که؛
+ احساس اینکه کسی حرفمون رو میشنوه و درکمون میکنه، فیزیولوژی بدنمون رو تغییر میده.
👤 پس یاد گرفتم که خیلی خیلی کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش بدم.
موضوعات مرتبط: نوشته هام
برچسبها: نوشته هام
⚜️حکایت ⚜️
مسافر تاکسي آهسته روي شونهي راننده زد چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه
راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد
نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس
از جدول کنار خيابون رفت بالا
نزديک بود که چپ کنه
اما کنار يه مغازه توي پياده رو متوقف شد
براي چندين ثانيه هيچ حرفي بين راننده و مسافر رد و بدل نشد
سکوت سنگيني حکم فرما بود تا اين که راننده رو به مسافر کرد
و گفت: هي مرد! ديگه هيچ وقت اين کار رو تکرار نکن
من رو تا سر حد مرگ ترسوندي!
مسافر عذرخواهي کرد و گفت:
من نميدونستم که يه ضربهي کوچولو آنقدر تو رو ميترسونه
راننده جواب داد: واقعآ تقصير تو نيست، امروز اولين روزيه که به عنوان يه رانندهي تاکسي دارم کار ميکنم
آخه من ۲۵ سال رانندهي ماشين نعشکش بودم…!
گاه آنچنان به تکرارهاي زندگي عادت ميکنيم، که پاک فراموش ميکنيم جور ديگر هم ميتوان بود....
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسبها: داستان , کوتاه

⚡️تلنگر⚡️
این عکس بهظاهر ساده، دنیایی حرف دارد :
در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیمهای چلسی و چارلتون بهعلت مه شدید در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازهبان چارلتون ۱۵ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود.(همین عکس) بهعلت سر و صدای زیاد پشت دروازهاش سوت داور را نشنیده بود. او با حواس جمع در دروازه میماند و با دقت به جلو نگاه میکند تا به گمان خودش در برابر شوتهای حریف غافلگیر نشود. وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: «چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست می کردم. در طول این مدت فکر می کردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازه ما را نداده است».
در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آنها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشتهاند.
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسبها: داستان , کوتاه
🍃 مثبت باشیم 🍃
فرهنگ مثبت...🌺🍃
در مقابل یک فرد معلول،
با سرعت کم راه بروید.
در مقابل مادری که فرزندش را از دست
داده یا صاحب بچه نمیشه،
فرزندتان را نبوسید.
در مقابل پدر خانواده ای که داراییش
را از دست داده و در کارش
شکست خورده،
از اقتصاد و سرمایه حرف نزنید.
در مقابل یک فرد تنها،
از لحظه های دو نفره و عاشقانه
صحبت نکنید.
در برابر کسانی که در هر زمینه ایی کمبود دارن از داشته های خود
حرفی نزنید.
🍃 بهترین باشید 🍃
موضوعات مرتبط: نوشته هام
برچسبها: نوشته هام




